عماد الدين حسن بن علي الطبري
463
مناقب الطاهرين ( فارسي )
يكى كم . مرا شكّى در دل آمد . ناگاه مردى مىآمد صوف پوشيده با سيف و سپر ، به خدمت وى رفت و بيعت كرد . از نام وى پرسيد . گفت : اويس قرنى . امير المؤمنين ( ع ) گفت : اللّه اكبر ! برادرم رسول خدا مرا خبر داد كه : تو مردى را دريابى از امّت اويس قرنى نام . [ او در شمار حزب خدا و حزب رسول اوست ] و حرب كند و بر شهادت بميرد . فرداى قيامت مثل ربيع و مضر به شفاعت وى در بهشت روند . « 1 » و ايضا در حال خوارج خبر داد كه : از ايشان ده خلاص نيابند . و از ما ده بنكشند . ايضا جندب بن عبد اللّه الازدى گويد : با امير المؤمنين ( ع ) بودم در حرب جمل و صفّين . و هيچ شكّى نبود مرا در حقّيّت وى . تا به نهروان شكّى طاهر شد كه ما چرا برادران خويش را به قول اين مرد مىكشيم . از معسكر « 2 » بيرون شدم و نيزه فرو بردم و سپر را بر سر آن كردم و در سايهء آن بنشستم . ناگاه امير المؤمنين ( ع ) برسيد و گفت : آب دارى ؟ گفتم : آرى . مطهره به وى دادم . چندان برفت كه من وى را نديدم . و بيامد و در سايه بنشست . سوارى برسيد كه خوارج عبور كردند . ابا كرد كه ايشان عبور نكنند و ايشان را بر آن جانب كشند . من گفتم : اللّه اكبر ! يا اين مرد دليرى عظيم است و دروغزن ، يا ولىّ خداى است و رسول با وى عهدى كرده است . ديگرى آمد و گفت كه : رايات با اين جانب آوردند . وى همچنان گفت . تا برنشست و بر كنار آب رفت . چنان بود كه وى ( ع ) گفته بود .
--> ( 1 ) - الثاقب / 266 - 267 ، الارشاد 1 / 315 - 316 ، اعلام الورى / 173 . ( 2 ) - معسكر : سربازخانه ، اردوگاه .